P : 5

BEYOND TIME

پارت پنجم | قرار شبانه

شب شده بود.

عمارت بعد از شام دوباره در سکوت فرو رفته بود. بیشتر چراغ‌ها خاموش بودند و تنها نور چند فانوس در راهروها دیده می‌شد.

سرین کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط نگاه می‌کرد.

از صبح، یک سؤال ذهنش را رها نمی‌کرد.

مارکو فردا شب قرار بود کجا برود؟

سرین تصمیمش را گرفته بود.

باید خودش می‌فهمید.

شنلش را برداشت و آرام از اتاق بیرون رفت.


---

پل قدیمی کمی دورتر از عمارت قرار داشت. پلی سنگی که از روی رودخانه‌ی باریکی می‌گذشت و بیشتر مردم بعد از تاریک شدن هوا از آنجا عبور نمی‌کردند.

سرین پشت چند درخت ایستاد.

چند دقیقه بعد، مارکو را دید.

تنها نبود.

مردی با کت تیره روبه‌رویش ایستاده بود.

سرین کمی جلو رفت تا صدایشان را بشنود.

ـ دفتر هنوز پیدا نشده؟

مارکو سرش را پایین انداخت.

ـ نه.

ـ پس چرا این‌قدر طولش دادی؟

ـ سرین دیشب وارد انبار شد.

سرین خشکش زد.

مرد پرسید:

ـ خودش دفتر رو پیدا کرد؟

ـ نمی‌دونم.

ـ باید بفهمی.

مارکو چیزی نگفت.

مرد ادامه داد:

ـ اگر اون دفتر دست جئون جونگ‌کوک بیفته، همه‌چیز تموم می‌شه.

سرین آرام عقب رفت.

پس آنها از وجود جونگ‌کوک خبر داشتند.

اما قبل از اینکه بتواند بیشتر بشنود، صدای شاخه‌ای زیر پایش پیچید.

مارکو برگشت.

ـ کی اونجاست؟

سرین بدون فکر شروع به دویدن کرد.

صدای قدم‌ها پشت سرش بلند شد.

از میان درخت‌ها گذشت و خودش را به جاده رساند.

اما کسی از روبه‌رو جلویش ظاهر شد.

سرین ایستاد.

جونگ‌کوک.

ـ شما اینجا چه کار می‌کنید؟

سرین نفسش را مرتب کرد.

ـ بعداً توضیح می‌دم.

ـ مارکو رو دیدید؟

سرین به پشت سرش نگاه کرد.

ـ بله.

جونگ‌کوک فوراً متوجه شد اتفاقی افتاده.

ـ باید بریم.

ـ اونها منو دیدن.

جونگ‌کوک لحظه‌ای به تاریکی پشت سرشان نگاه کرد.

ـ پس دیگه اینجا نمی‌مونیم.

هر دو به سمت جاده حرکت کردند.

چند دقیقه بعد، وقتی مطمئن شدند کسی تعقیبشان نمی‌کند، سرین ایستاد.

ـ اون مرد اسم شما رو می‌دونست.

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

ـ گفت اگر دفتر به دست جئون جونگ‌کوک بیفته، همه‌چیز تموم می‌شه.

جونگ‌کوک آرام پرسید:

ـ چیز دیگه‌ای شنیدید؟

ـ نه.

کمی مکث کرد.

ـ ولی حالا یه سؤال دارم.

ـ بپرسید.

ـ چرا کسی که شما رو می‌شناسه باید از تحقیقاتتون بترسه؟

جونگ‌کوک به او نگاه کرد.

ـ چون احتمالاً چیزی برای پنهان کردن داره.

ـ و اگر اون چیز مربوط به خانواده‌ی من باشه؟

ـ اون وقت باید قبل از اونها پیداش کنیم.

سرین چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

ـ فردا دفتر رو بهتون نشون می‌دم.

جونگ‌کوک تعجب کرد.

ـ مطمئنید؟

سرین سریع اضافه کرد:

ـ فقط نشون می‌دم. هنوز قرار نیست بهتون بدمش.

جونگ‌کوک برای اولین بار لبخند خیلی کوتاهی زد.

ـ همین هم کافیه.

سرین با خودش فکر کرد شاید برای اولین بار، همکاری با او تصمیم بدی نباشد.

اما هنوز نمی‌دانست که این تصمیم قرار است او را به چه چیزی نزدیک کند.

و مهم‌تر از همه، نمی‌دانست کسی که امشب در تاریکی نام جونگ‌کوک را به زبان آورده بود، چقدر به خاندان روسّی نزدیک است.
دیدگاه ها (۰)

P : 6

P : 7

P : 4

P : 3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط